تبليغاتX
زخم یار





+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 | ساعت23:14 | توسط حسین |





الهـی بـهـر قـربانی بـه درگاهـت سـر آوردم

نـه تنها سـر برایت بلاکه از سر بهتر آوردم

پــی ابـقـاء قــد قامت بـه ظهر روز عاشورا

بـــرای گـــفــتــن الله اکــبــر، اکــبــر آوردم

پــی آزادی نــسـل جـــوان از بـنـــد اسـتـبـداد

بـرادر زاده ای چـون قـاسـم فــرخ فـر آوردم

عـلی را در غدیر خم نبی بگرفته روی دست

ولـی مـن روی دست خود عـلی اصغر آوردم

عــلی انگشـتر خـود را بـه سائل داد، اما مـن

بــرای ساربان انگشت و بـا انـگـشتـر آوردم

بــرای آنکـه همـدردی کنـم با مـادرم زهــرا

بــرای خـوردن سیلی سـه ساله دخـتر آوردم

بــرای کشتـن دونان بـه دشت کـربلا یـا رب

چــو عـباس همایـون فـر امیـر لشگـر آوردم

بــرای آنکـه قـرآنت نـگــردد پـاـیمـال اسـب

بــرای ســم مـرکــبـهـا خـدایـا پــیـکـر آوردم

حسن را گر که از لخت جگر آکنده شد تشتی

مـن اینک ســر بـرای زینت تـشت زر آوردم

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 | ساعت22:39 | توسط حسین |





 
سيد رضى از همان اوايل كودكى با اشتياق فراوان به تحصيل و فراگيرى علوم رو آورد. وى علاوه بر جديت و پشتكارى برخوردار بود كه پيشرفت علمى و ادبى او را سرعت مى بخشيد. در حقيقت در قرن چهارم تا حدودى از بين رفته بود. از اين رو در دو فرقه بزرگ و نيرومند تشيع و تسنن در جوى مسالمت آميز زندگى مى كردند و روح تفاهم و هبستگى باعث شده بود كه دانشمندان هر دو فرقه به طور آزاد به ارائه افكار و اشاعه مذهب بپردازند. سيد رضى از اين فرصت استثنايى بهره هاى فراوان برد و علوم مختلف مانند قرائت قرآن ، صرف و نحو، حديث ، كلام ، بلاغت فقه ، اصول تفسير و فنون شعر و غيره را بياموخت تا اينكه در بيست سالگى از تحصيل بى نياز گشت و خود در صف استادان و محققان نامدار قرار گرفت .
عدهاى از دانشمندان نام آورى كه سيد رضى نزد آنان به كسب دانش ‍ پرداخته عبارت اند از:
1 - ابو اسحاق ابراهيم بن احمد طبرى (متوفى 393 ق .) فقيه و اديب و نويسنده زبر دست كه سيد رضى قرآن را در دوران كودكى نزد وى آموخت .
2 - ابوعلى فارسى (متوفى 377 ق .) نام آور دانش و ادب و پيشواى علم نحو در عصر خود.
3 - ابوسعيد سيرافى (متوفى 368 ق ) دانشمند بزرگ و نحوى كه مسند قضاوت بغداد را به عهده داشت .
4 - قاضى عبدالجبار بغدادى ، متخصص علم حديث و ادبيات .
5 - عبد الرحيم بن نباته (متوفى 374 ق .) از خطباى بلند آوازه و نامدار شيعه ، مشهور به خطيب مصرى . سيد رضى مقدارى از فنون شعر را از وى آموخت .
6 - ابومحمد عبدالله بن محمد اسدى اكفافى (متوفاى 405 ق .) عالم فاضل و پرهيزكار و مسند نشين قضاوت در بغداد.
7 - ابوالفتح عثمان بن جنى (متوفى 392 ق .) اديب ماهر در علم نحو و صرف .
8 - ابوالحسن على بن عيسى (متوفاى 420 ق .) شعر شناس و پيشواى علم لغت و ادبيات .
9- ابوحفص عمر بن ابراهيم بن احمد الكنانى ، محدث ثقه كه سيد رضى از او حديث فرا گرفت .
10 - ابوالقاسم عيسى بن على بن حديث بن داوود بن جراح (متوفى 350 ق .) لغت شناس و محدث بزرگ و مورد اعتماد.
11 - ابوعبدالله مرزبانى (متوفاى 384 ق .) حديث و مورد اعتماد شيخ صدوق رحمة الله .
12 - ابوبكر محمد بن موسى خوارزمى (متوفى 403 ق .) فقيهى سترگ و استاد حديث كه سيد رضى و ديگران از وى فقه آموختند.
13 - ابومحمد هارون تلعكبرى (متوفاى 385 ق .) فقيهى جليل القدر و صاحب كتاب جوامع در علوم دين .
14 - ابو عبد الله محمد بن محمد نعمان مشهور به شيخ مفيد (متوفاى 413 ق .) از دانشمندان كم مانند عالم اسلام


+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 | ساعت17:11 | توسط حسین |





مسعودى مى گويد:
در ايام ماءمون شخصى در بصره دعوى نبوت كرد و او را در بند آهنين پيش ‍ ماءمون آورند، وقتى پيش روى او آمد، ماءمون بدو گفت :
- تو پيغمبر مرسل هستى ! مرسل به معنى فرستاده و هم به معنى آزاد و رهاست .
او با استفاده از معنى دوم و سوم گفت :
- عجالتا كه در بندم .
ماءمون گفت :
- واى بر تو! تو را فريب داد؟
گفت :
- با پيغمبران اين طور سخن نمى گويند و به خدا اگر در بند نبودم مى گفتم جبرئيل دنيا را بر سر شما خراب كند.
ماءمون گفت :
- دعاى بندى پذيرفته نمى شود؟!
آن شخص گفت :
- مخصوصا پيامبران وقتى در برند باشند، دعاى آنها بالا نمى رود.
ماءمون بخنديد و گفت :
- كى تو را به بند كرده است ؟
گفت :
- اينكه جلوى روى تو است .
ماءمون گفت :
- ما بند از تو بر مى داريم و تو به جبرئيل بگو دنيا را خراب كند، اگر اطاعت تو را كرد ما به تو ايمان مى آوريم و تو را تصديق مى كنيم .
مدعى گفت :
- خدا راست گفت كه فرمود تا عذاب اليم را نبينيد ايمان نمى آوريد، اگر مى خواهى بگو بردارند.
ماءمون بگفت تا بند از او برداشتند. وقتى از زحمت بند آسوده شد با صداى بلند گفت :
- اى جبرئيل هر كه را مى خواهيد بفرستيد كه من با شما كارى ندارم ، غير من همه چيز دارد و من هيچ ندارم و جز زن فلانى كسى به دنبال مقاصد شما نمى رود.
ماءمون گفت تا آزادش كنند و نيكى كنند.
باز مسعودى در مروج الذهب نقل مى كند:
شمامه ابن اشرس مى گويد كه : در مجلس ماءمون حضور داشتم كه يكى را آوردند كه ادعا كرده بود. ابراهيم خليل است . ماءمون بدو گفت :
- هيچ كس را نشنيده ام كه نسبت به خدا جسورتر از اين باشد.
ثماثه بن اشرس مى گويد؛ گفتم :
- اگر امير مؤ منان مقتضى بداند به من اجازه ده با او سخن گويم .
گفت :
- هر چه مى خواهى بگو!
بدو گفتم :
- فلانى ابراهيم برهانها داشت .
گفت :
- برهانهاى او چه بود؟
گفتم :
- آتش افروختند و او را در آن انداختند و آتش براى او خنك و سالم شد. ما نيز آتش مى افروزيم و تو را در آن مى اندازيم ، اگر مانند ابراهيم آتش براى تو خنك و سالم شد ايمان مى آوريم و تصديق تو مى كنيم .
مدعى گفت :
- چيز ملايم تر از اين بياور!
گفتم :
- برهانهاى موسى عليه السلام .
گفت :
- برهانهاى او چه بود؟
گفتم :
- عصا را بينداخت و مارى شد كه دروغهاى ساحران را مى بلعيد، و عصا را به دريا زد كه بشكافت و دستش بدون بيمارى درخشان بود.
مدعى گفت :
- اين سخت تر است ، چيزى ملايم تر بياور!
گفتم :
- از برهانهاى عيسى عليه السلام بياور!
گفت :
- برهانهاى او چه بود؟
گفتم :
- زنده كردن مرده .
سخن مرا بريد و گفت :
- بليه بزرگتر آوردى ، مرا از اين برهانها معاف بدار!
گفتم :
- ناچار برهانهايى بايد باشد.
گفت :
- من از اين قبيل چيزى ندارم ، به جبرئيل گفت : مرا به سوى شيطانها مى فرستيد دليلى به من بدهيد كه با آن بروم وگرنه نخواهم رفت . و جبرئيل عليه السلام نسبت به من خشمگين شد و گفت : از همين حالا از بدى دم مى زنى ، اول برو ببين اين قوم با تو چه مى گويند!
ماءمون بخنديد و گفت :
- اين از پيغمبرانى است كه براى نديمى شايسته است .


+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 | ساعت20:11 | توسط حسین |





مسعودى گويد:
در كتاب اخبار بغداد ديدم كه وقتى بابك را جلو معتصم بداشتند، مدت زمانى با او نگفت و سپس گفت :
- بابك توئى ؟!
گفت :
- بله ، من بنده و غلام تو بابكم .
نام بابك ، حسن و نام بردارش عبدالله بود. معتصم گفت :
- او را برهنه كنيد!
خدمه ، همه زينت از او بر گرفتند و دست راستش را ببريدند و به صورتش ‍ زدند. دست چپش را نيز بريدند. پس از آن پاهايش را بريدند و او در سفره چرمين ميان خون خويش مى غلطيد. وى پيش از آن سخن بسيار گفته و اموال فراوان عرضه داشته بود. اما به سخنش توجهى نشده بود. آن گاه بنا كرد با باقيمانده ساق دستهايش به صورت خود مى زد. معتصم گفت به شمشيردار:
- شمشير را ميان دو دنده اش زير قلب فرو كن تا بيشتر رنج بكشد.
شمشيردار چنين كرد. آنگاه بگفت تا زبان او را ببريدند و اعضاى بريده او را با پيكرش بياويختند. سر او را نيز به مدينه السلام فرستادند و روى پل نصف كردند و پس از آن به خراسان فرستادند و در همه شهرها و ولايتهاى آن جا بگردانيدند. زيرا اهميت و عظمت كار وى و كثرت سپاهش كه نزديك بود خلافت را از پيش بردارد و مسلمانى را تغيير دهد، در دلها سخت نفوذ كرده بود و برادرش عبدالله را نيز با شتر به مدينه السلام بردند و اسحق بن ابراهيم امير آنجا با وى همان كرد كه با برادرش در سامره كرده بودند. جثه بابك را بر چوبى بلند در اقصاى سامره بياويختند كه محل آن تاكنون معروف و بنام جثه بابك مشهور است .


+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 | ساعت20:10 | توسط حسین |





عيسى بن ابى دلف نقل مى كند كه برادرش دلف كه پدرش كنيه از نام او گرفته بود وهن على بن ابى طالب مى گفت و شيعه او را تحقير مى كرد و آن ها را به نادانى منسوب مى داشت . يك روز كه در مجلس پدر خود نشسته بود، پدرش حضور نداشت گفت :
- پنداشتند كه هر كس عيب على بگويد زنازاده است و شما غيرت امير را مى دانيد كه درباره هيچكس از اهل حرم او گمان بد نمى تواند برد و من على را دشمن دارم .
هنوز اين سخن نگفته بود كه ابى دلف بيامد و چون او را بديديم به احترام او برخاستيم گفت :
- سخن دلف را شنيدم . حديث دروغ نيست و چيزى كه در اين معنى آمده خلاف ندارد، به خدا او زنازاده است ، من بيمار بودم و خواهرى كنيزى را كه متعلق به او بود و من دلبسته او بودم پيش من فرستاد و نتوانستم خوددارى كنم و با او بخفتم . كنيز حائض بود و دلف را بار گرفت و چون حملش نمود او شد. خواهرم او را به من بخشيد.
دشمنى دلف و مخالفت او با پدرش كه شيعه و مايل به على بود چنان بود كه بعد از وفات او مى گفت . محمد بن على قهستانى گويد:
دلف ابن ابى دلف براى ما نقل كرد كه پس از مرگ پدرم در خواب ديدم كه يكى به من مى گفت :
- امير تو را مى خواهد و من با او رفتم و مرا به خانه ويرانه اى برد و از پلكانى بالا برد و وارد اتاقى كرد كه آثار آتش به ديوارها و نشان خاكستر بر زمين آن نمايان بود. پدرم عريان نشسته و سرميان دو زانو نهاده بود و من گفت :
- دلفى ؟
گفتم :
- بله دلفم !
و شعرى بدين مضمون خواند:
((اگر وقتى مى مرديم ما را رها مى كردند، مردن براى هر زنده اى آسايش ‍ بود. ولى وقتى بميريم زنده مى شويم و همه چيز را از ما مى پرسند.))
پس از آن گفت :
- فهميدى ؟!
گفتم : بله !
و از خواب بيدار شدم
!
(12)


+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 | ساعت20:8 | توسط حسین |





در زمانى كه امام حسن عسكرى عليه السلام در زندان بود در سامراء قحط سالى شد و باران نيامد. خليفه وقت (معتمد) دستور داد تا همه براى نماز استسقاء (طلب باران ) به صحرا بروند. مردم سه روز پى در پى براى نماز به مصلى رفتند و دعا كردند ولى باران نيامد.
روز چهارم ((جاثليق )) بزرگ اسقفهاى مسيحى با نصرانيها و رهبانان به صحرا رفتند. در ميان آنها راهبى بود. همين كه دست به دعا برداشت باران درشت به شدت باريد بسيارى از مسلمانان از ديدن اين واقعه شگفت زده شده و تمايل به دين مسيحيت پيدا كردند اين قضيه بر خليفه ناگوار آمد ناگزير دستور داد امام را به دربار آوردند خليفه به حضرت گفت : به فرياد امت جدت برس كه گمراه شدند!
امام عليه السلام فرمود: فردا خودم به صحرا رفته و شك و ترديد را به يارى خداوند از ميان برمى دارم .
همان روز جاثليق با راهب ها براى طلب باران بيرون آمد و امام حسن عسكرى عليه السلام نيز با عده اى از مسلمانان به سوى صحرا حركت نمود همين كه ديد راهب دست به دعا بلند كرد به يكى از غلامان خود فرمود:
دست راست او را بگير و آنچه را در ميان انگشتان اوست بيرون آور.
غلام ، دستور امام عليه السلام را انجام داد و از ميان دو انگشت او استخوان سياه فامى را بيرون آورد امام عليه السلام استخوان را گرفت . آن گاه فرمود:
- حالا طلب باران كن !
راهب دست به دعا برداشت و تقاضاى باران نمود. اين بار كه آسمان كمى ابرى بود، صاف شد و آفتاب طلوع كرد.
خليفه پرسيد: اين استخوان چيست ؟
امام عليه السلام فرمود: اين استخوان پيامبرى از پيامبران الهى است كه اين مرد از قبر يكى از پيامبران خدا برداشته است . هرگاه استخوان پيامبران ظاهر گردد آسمان به شدت مى بارد.
(66)
بدين گونه حقيقت بر همگان آشكار گشت و مسلمانان آرامش دل پيدا كردند

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 | ساعت18:8 | توسط حسین |





رشيد در سال 188 عبدالملك بن صالح بن على هاشمى را زندانى كرد. چه پسرش عبدالرحمن و منشى و غلامش قمامه بن يزيد از وى گزارش دادند كه او خود را شايسته خلافت مى داند و با رؤ ساى قبايل و عشاير كه در شام و جزيره مكاتبه مى كند.
عبدالملك مردى شريف و سخنور و خوش بيان بود. پس گفت :
- سبب من چيست ، اگر به گناهى است بدان اعتراف كنم و اگر به گزارشى است تا از آن بيزارى جويم .
رشيد او را احضار كرد و گفت :
اين پسرت عبدالرحمن كه نقشه نافرمانى و ناسازى تو را گزارش ‍ مى دهد.
گفت :
- پسرم از دو حال بيرون نيست ، يا ماءمور است كه عذر او پذيرفته است يا دشمن است كه بايد از وى بيم داشته و خداى متعال گفته است : ((ان من ازواجكم و اولادكم عدوا لكم ، فاحذروهم ، همانا شما زنان و فرزندان شما دشمن است ، پس از آنان بر حذر باشد.))
هارون گفت :
- ابن قمامه بن يزيد منشى تو است كه نيز چنان گزارش مى دهد و خواسته است كه با هم روبرو شويد
گفت :
- كسى كه بر من دروغ گويد و در ريخته شدن خود من اصرار ورزد با چه اطمينان كه بر من بهتان نزند؟
يعقوبى مى گويد:
((بعضى مشايخ ما، مرا خبر داد و گفت :
- رشيد روزى عبدالملك بن صالح بن على را بيرون آورد و رو به وى كرده و گفت : ((گويا مى نگرم كه بارانش ريزش گرفته و ابرش درخشيده و رعد وعيد آتش برافروخته و در حال باز ايستاده كه دستهايى از بند جدا و سرهاى گلوبريده است . اى بنى هاشم آرام آرام آسان را دشوار و دشوار را آسان مگيريد و نعمتها را وسيله سركشى نسازيد و بالها را به سوى خويشتن نكشيد چه عنقريب خردمند راءى خود را نكوهش كند و دور انديش واپس ‍ رود و پس از عزت به ذلت و پس از امن و آسودگى به ترس و بيم گرفتار آئيد.
عبدالملك گفت :
- آيا فرد سخن گويم يا زوج ، (يعنى يك يك يا دو دو؟)
رشيد گفت :
- فرد!
گفت :
- پس در حكومتى كه خدا به تو داده از وى بترس و در رعيتهايى كه تو را سرپرستشان ساخته جانب او را نگهدار و ناسپاس را به جاى سياستگذارى و كيفر را به جاى پاداش قرار مده و رحم خود را كه خدا حق آن را بر تو واجب و لازم ساخته و قرآن به كفر ضايع كننده آن گواهى داده قطع مكن و حق را به صاحب حق بازگردان و حق را به نااهل مسپار، چه زبانها را پس از پراكندگى اش بر تو فراهم ساختم و دلها را پس از رميدگى اش آرام نمودم و بندهاى پادشاهيت را به محكم تر از ركن بلملم محكم ساختم . پس چنان بودم كه يكى از بنى جعفر بن كلاب گفته است :
و مقام ضيق فرجته بلسانى و بيانى و جدلى
لو يقوم الفيل او فياله زال عن مثل مقامى و زحل
؛ ((چه بسيار تنگنايى كه من بازبان و بيان و سخنورى خود آن را گشاده ساختم با اينكه اگر فيل يا فيلبانش در چنان جايى كه من پا نهادم پا مى نهاد، مى لغزيد و كنار مى رفت .))
سپس عبدالملك بيرون رفت و رشيد به او نگريست و گفت :
- هان ! به خدا قسم اگر به منظور نگهدارى بنى هاشم نبود، گردنت را مى زدم .


 آزادى عبدالملك بن صالح

امين ، عبدالملك فرزند صالح را از زندان در آورد و او را بر تمام آنچه قبلا به او واگذار بوده است يعنى جزيره و شهرستان قنسرين و عواصم و مرزها حكومت داد و اموال و مزارعش را به وى باز داد و پسرش عبدالرحمن و كاتبش قمامه را بدو سپرد. پس قمامه را در حمامى در بسته و سخت تابيده حبس كرد و گربه هايى همراه وى به حمام انداخت و در همان حمام بود تا جان داد و پسر خود را نيز زندانى كرد و همچنان زندانى بود.
هنگامى كه عبدالملك را از زندان در آوردند و سخنى از بيداد رشيد نسبت به خويش مى راند چنين گفت :
- به خدا قسم زمامدارى چيزى است كه نه در انديشه آن بودم و نه آرزوى آن داشتم و نه آهنگ آن كردم و نه در جستجوى آن شدم با اينكه اگر خواستار آن بودم هر آينه از سيل به سوى نشيب و آتش به سوى هيزم خشك به سوى من شتابنده تر بود. مرا به جنايتى كه نكرده ام مؤ اخذه مى كنند و از آنچه نمى شناسم مى پرسند، ليكن به خدا قسم هنگامى كه او مرا براى زمامدارى شايسته و براى خلافت ارزنده ديد و دست مرا نگريست كه هرگاه كشيده شود به خلافت مى رسد و اگر از آستين به در آيد حكومت را مى ربايد و نفس مار ديد كه خصال زمامدارى را به كمال دارد و به داشتن مزاياى خلافت براى آن شايسته است . گو اينكه من خود آن خصال را برانگيزيده و در پى آن مزايا نرفته ام و در نهان سخن از خلافت نگفته و آشكارا بدان اشاره نكرده ام ، ليكن خلافت را ديد كه چون مادر به من اشتياق دارد و مانند زنى شوهر دوست دلداده من است و ترسيد كه به نيكوترين فرجامى روى نهد و بهترين خواسته اى را خواستار گردد. پس مرا مانند كسى شكنجه كرد كه در جستجوى خلافت ، شب نخفته و به خواهش آن رنجها كشيده و كوشش خود را تنها در اين راه به كار برده است و با تمام وسع خود براى ربودن آن مهيا گشته است . راستى اگر مرا بدان جهت حبس كرده بود كه من شايسته خلافت و خلافت زيبنده من است و من لايق آنم و آن لايق من ، پس اين گناهى نيست تا از آن توبه كنم و به سوى آن گردن نكشيده ام تا خود از آن فرو خسبم و اگر گمان برد كه عقوبت او را چاره اى و از شكنجه او نجاتى نيست مگر آنكه به خاطر او از خردمندى و دانش و دور انديشى و اراده بر كنار شوم . پس همچنانكه تبهكار نمى تواند نگهدار باشد، خردمند هم نمى تواند نادان شود بر او يكسان است كه مرا بر خردمنديم عقوبت كند يا بر آنكه مردم فرمانبردار منند و اگر راستى خواستار حكومت بودم به او مجال انديشه نمى دادم و فرصت تدبير را از وى مى گرفتم و جز سخنى كوتاه و كوششى اندك در كار
نبود.


+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386 | ساعت0:47 | توسط حسین |





رشيد، احمد بن عيسى بن زيد علوى را دستگير كرد و او را در رافقه زندانى نمود. احمد بن عيسى از زندان گريخت و رهسپار بصره شد و شيعيان را به وسيله مكاتبه به يارى خويش دعوت مى نمود. پس رشيد جاسوسان بر او گماشت و براى هر كس او را تسليم كند، مالها قرار داد. و ليكن بر او دست نيافتند. پس ملازم او ((حاضر)) كه تدبير كار احمد، به دست وى بود، دستگير و نزد رشيد فرستاده شد و چون به بغداد رسيد و از دروازه كرخ در آمد، گفت :
- اى مردم ! منم حاضر! ملازم احمد بن عيسى بن زيد علوى كه شاه مرا دستگير كرده است !
پس گماشتگان بر او از سخن گفتنش جلوگيرى كردند. و چون بر رشيد در آمد، او را از حال احمد پرسش نمود و تهديد كرد، حاضر گفت :
- من پيرمردى هستم از نود گذشته ، آيا آخر كار خود را آن قرار دهم كه پسر پيامبر خدا را نشان دهم تا كشته شود؟
پس رشيد دستور داد كه او را زدند تا مرد. و در بغداد به دار آويخته شد، و احمد بن عيسى وفات كرد بى آنكه پس از آن خبرى از وى دانسته شود.


+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386 | ساعت0:44 | توسط حسین |





زيد برادر امام رضا عليه السلام در مدينه قيام كرد، خانه هاى گروهى را آتش ‍ زد و تعدادى را كشت . به اين جهت او را زيد النار (زيد آتش افروز) مى گفتند.
ماءمون افرادى را فرستاد او را گرفتند و نزد وى آوردند.
ماءمون (به خاطر برادرش امام رضا از تقصيراتش گذشت ) و دستور داد او را نزد برادرش ، امام رضا ببريد.
حسن پسر موسى مى گويد:
در خراسان در مجلس حضرت رضا عليه السلام بودم ، زيد هم در آن مجلس ‍ بود، امام كه مشغول صحبت شد، زيد بى اعتناء به سخنان امام متوجه عده اى از افراد مجلس شد و گفت : ما چنين و چنانيم و به خويشتن مى باليد.
امام رضا عليه السلام سخنان زيد را شنيد و فرمود:
اى زيد! گفتار بقال هاى كوفه تو را گول زده و مغرور كرده است كه مى گويند:
خداوند به خاطر پاكدامنى فاطمه عليهاالسلام فرزندان او را به آتش جهنم حرام كرد.
به خدا سوگند! اين مقام ، مخصوص (حسن و حسين ) و فرزندان بلاواسطه (فاطمه زهرا) است .
آيا ممكن است پدرت امام موسى بن جعفر بندگى كند، روزها روزه بگيرد و شبها را به عبادت بگذراند و تو معصيت خدا را بكنى فرداى قيامت هر دو داخل بهشت شويد؟
اگر چنين باشد، مقام تو در پيش خداوند بالاتر از امام موسى بن جعفر خواهد بود. زيرا پدرت با زحمت بهشت رفته اما تو بدون زحمت داخل بهشت شده اى .
در صورتى كه حضرت على بن الحسين مى فرمايد: لمحسننا كفلان من الاجر و لمسيئنا ضعفان من العذاب
اجر نيكوكاران ما خاندان ، دو برابر و عذاب گنهكاران ما، نيز دو برابر خواهد بود.
زيد گفت :
من برادر و پسر شما هستم و به خاطر شما من هم وارد بهشت مى شوم . امام عليه السلام فرمود:
آرى ! تو آن وقت مى توانى برادر من باشى كه از خدا اطاعت كنى .
سپس فرمود:
پسر نوح مادامى كه معصيت نكرده بود از خاندان او بود، ولى هنگامى كه گناه كرد، خداوند او را از خاندان نوح به شمار نياورد و در پاسخ درخواست حضرت نوح عليه السلام (كه نجات فرزندش را از غرق شدن در آب از او مى خواست ) فرمود:
انه ليس من اهلك او از خاندان شما نيست او متمرد و معصيت كار است .
(67)
مسلمانان بايد بكوشند تا فرهنگ قرآن و اهل بيت پيغمبر در جامعه زنده گردد. جز تقوا به هيچكدام از وسايل مادى و خرافى امتياز ندهند.



+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 | ساعت19:21 | توسط حسین |